پله های رسیدن به انشا نویسی خلاقانه

 

 

نکات موثر در انشا نویسی

وقتی از بچه ها می خواهیم که خود شان با حروف جدید کلمه بسازند فرستی را در اختیار آنها قرار می دهیم که هر کس با توجه به توانایی ها و استعداد و ابتکار خود شروع به کلمه سازی کند .

من وقتی برای درس (گ) خواستم کلمه پیدا کنند و هر کس کلمه بیشتری بسازد برنده و مورد تشویق قرار میگیرد

تلاش بچه ها بسیار تماشایی بود. بعضی از آنها گل و... در دفتر مشق کشیده بودند و کلمات جدید را داخل آن نوشته بودند برای خودم هم جالب بود. وقتی بعضی از بچه های متوسط که قادر نوشتن نبودند با چه ذوقی از من برای نوشتن کلماتی که در ذهن خود داشتند کمک می گرفتند و با راهنمایی و کمک کلمات را بر روی کاغذ مینوشتند. بیشتر بچه ها کلمه هایی خارج از کتاب در حدود هشت الا پانزده مورد نوشته بودند و این واقعا جای امید واری بود انواع تمرین های کلمه سازی در کتاب بنویسیم اول گنجانده شده است و این مهارت در پایه ی اول تقویت می شود بچه های ما در فضای صمیمی و شاد کلاس به خوبی محبت می کنند و آنچه را که در دل دارند به راحتی بر زبان می آورند فقط کافی است که بچه ها را از نوشتن نترسانیم

با افزایش گنجینه ی کلمه بچه ها جمله سازی و درک مطلب دانش آموزان گسترده تر میشود و مقدمات نوشتن خلاق فراهم می شود.

فعالیتی برای افزیش درک مطلب دانش آموزان دوم ابتدایی

روش کار: ابتدا داستان زیر را به تعداد دانش آموزان کلاس تکثیر می کنیم و آنها را در اختیار بچه ها قرار می دهیم سپس آن را با صدای بلند در کلاس می خوانیم برای آنها توضیع میدهیم که با دقت به داستان گوش دهند تا بتوانند به سوال ها پاسخ دهند پس از این مرحله برگه سوالها را بین آنان پخش می کنیم و در فرصت تعین شده (15دقیقه) آنها را جمع آوری می کنیم .

کفاش سبزه زار

سبزه زار گرم و آفتابی بود. پینه دوز مثل همیشه سر گرم کار خودش بود که جیرجیرک بازی گوش از راه رسید جیرجیرک از تق تق چکش پینه دوز خیلی بدش می آمد با عصبانیت قوطی میخ و بسته سوزن و نخ را برداشت و توی جوی آب انداخت و بعد جیرجیر کنان لای سبزه ها پرید و قایم شد. پینه دوز گفت: اگر جیرجیرک دوستم بود به فکر آزارم نبود برایش یک جفت کفش قشنگ میدوختم.یک چکمه ی رنگ و وارنگ میدوختم آن وقت تنها سوزنی را که برایش مانده بود برداشت و با غصه کنار جوی آب نشست.

روزی نگذشت که زنبور کوچولویی وزوز کنان از راه رسید.زنبورک چرخی زد و گفت :سلام پینه دوز کفش های من پاره شده آنها را بدوز پینه دوز با بی حوصلگی گفت: دست از سرم بردار مگر نمی بینی همه ی میخها قوطی سوزن و نخهایم توی آب افتاده؟هنوز حرف پینه دوز تمام نشده بود که سوزن کوچولویش به چیزی که توی دست زنبورک بود چسبید پینه دوز با خوشحالی پرسید این را از کجا آوردی؟ زنبورک جان این آهن ربای من هست و از قوطی میخهایم پرت شده است بگو کجا پیدایش کردی؟زنبورک گفت:راستش همین دوروبرها لای سبزه ها افتاده بود پینه دوز علف بلندی چید یک سر آن را دور آهن ربا گره زد و گفت: بیا کمک کن تا میخها و سوزن ها را ازآب بیرون بیاوریم من هم قول میدهم کفش هایت را بدوزم.زنبورک قبول کرد بعد دو تایی آهن ربا را توی آب انداختنند. زنبور کوچو لو داد زد چه چیز عجیبی! چند تا میخ به دو سر آهن ربا چسبیده است یکی هم به وسط آن آویزان شده است. پینه دوز گفت: نمی دانستی که وسط آهن ربا از دو سر آن ضعیف تر است! تازه میخهاهم آهن ربا شده اند ببین سوزن های کوچولو چه طور به آن چسبیده اند جیرجیرک لای سبزه ها نشسته بود کارهای پینه دوز و زنبورک را تماشامیکرد دهانش از تعجب باز مانده بود زنبور کوچولو روی آب چرخی زد و گفت: چند تا میخ زیر یک شاخه لای سنگ ریزه ها افتاده است بیا آنها را هم برداریم و آهن ربا را دور سرش چرخاند روی شاخه انداخت اما این بار حتی یک میخ هم به آهن ربا نچسبید پینه دوز گفت: می بینی چوب و سنگ به آهن ربا نمی چسبد چیزهایی هم که زیر چوب و سنگ هست به آهن ربا نمی چسبد همین میخ وسوزن ها برای ما کافی است.

بیا زودتر کفش هایت را بدوزم.جیرجیرک دید که پینه دوز و زنبورک دوستان خوبی شده اند برای همین از علف ها بیرون آمد و گفت: ببخشید که من شما را به زحمت انداختم قول می دهم که دیکر مزاحم کار کسی نشوم. اجازه بدهید من هم برای دوختن کفش ها به شما کمک کنم آنوقت جیرجیرک یک سوزن برداشت. زنبور کوچولو آن را نخ کرد و پینه دوز هم تندتند مشغول دوختن شد.

پرسش های پیشنهادی:

1-
چرا جیرجیرک وسایل پینه دوز را در جوی آب انداخت؟

2-
دلیل خوشحالی پینه دوز چه بود؟

3- .......

کلمه های مخالف کلمه های خطکشی شده در جمله های زیر را بنویسید .

سبزه زار گرم و آفتابی بود. پینه دوز علف بلندی چید

دو کلمه زیبا از درس پیدا کنید و با هر کدام یک جمله بنویسید.

_

_

اگر به جای نویسنده ی داستان بودید چه نامی برای داستان انتخاب می کردید؟

به نظر شما کار جیرجیرک درست بود؟

قسمتی از داستان را که برای شما خوشایند است با نقاشی نشان دهید و آن را رنگ آمیزی کنید.



همچنین راه های متنوع دیگری هم برای ایجاد فرصت مناسب جهت جمله سازی میتوان انجام داد من خود شخصا این روش را در کلاس اجرا کرده ام و نتیجه خوبی هم گرفته ام.

بردن بچه ها به یک سفر خیالی:

بچه ها امروز می خواهیم پرنده شویم و با هم به یک سفر برویم. چشمها را ببندید می خواهیم با هم به شهر جمله ها سفر کنیم از سرزمین های زیبا و سبز می گذریم و به دروازه های شهر جمله ها رسیدیم چه چیزهای می بینید بچه ها مراقب باشید اون چیه که با سرعت به طرف ما می آید فکر کنم یک گربه ی پرنده است. وای چه شکلی دارد و همین طور بچه ها رابا خیال و داستان به کلاس بر گرداندم. از آنها خواستم یک بار سفری که رفتیم در ذهن خود مرور کنند سپس هرگروهی به صورت جمعی یک جمله در مورد چیزهایی که در سفر دیده اند بنویسید.همه ی گروه ها جمله ها را می خوانند در مورد بعضی از جملات از گروه می خواهم که توضیحات بیشتری ارائه دهند با این روش میتوان قدرت تخیل و ابتکار بچه ها را افزایش داد.همچنین چون گروهی جمله می نویسند برایشان جالب است از طرفی هم با جمله های مختلف که گروه ها نوشته اند آشنا می شوند و فرصت مناسب برای جمله سازی در اختیار آنها قرار می گیرد.

انشا در مفهوم آفریدن است و خلاقیت یعنی هر بار منظری نوو نگاهی تازه به مسائل وقضایا برای نوشتن گشوده می شود. این آفرینش می تواند با بهره گیری از فضا فرصت موقعیت آفریدن یک حادثه و یا عمل در کاری که خود معلم انجام میدهد تحقق پیدا کند .

سخن گفتن جزء انشا است و لازمه ایجاد خلاقیت در نوشتن می تواند همین باشد که گره زبان ها را بگشاییم و فرصت های برای سخن گفتن فراهم بیاوریم یعنی انشا را معقوله ای صرفا نوشتاری نبینی بلکه گفتن را نیز مقدمه یا جزئی از کل مسئله تلقی کنیم. انشا یک نوع بازی ذهن است که هر قدر طبیعی تر و خود انگیخته تر باشد خلاق تر سیال تر است و لذتش از تریق خلق کنش آزاد ذهن بالا می رود می گویند بازی فعالیتی است که هدف آن در خود آن است بر این اساس درس انشا در کلاس ها و در مدارس ما باید به نحوی به بچه ها ارائه شود که هدف آن در خودش باشد نه آن چیزی که ما انتظار داریم یعنی دانش آموز نگوید معلمم چی می پسندد تا آن را بنویسیم یا چه کار بکنم نمره ی خوبی بگیرم.زیرا این انشا دیگر انشا نیست چیز دیگری است که اسم آن را انشا نهاده ایم .

کلاس انشا کلاس آزادی ذهن و آزادی اندیشه و یک نوع تعامل و تبادل پویا و خلاق بین معلم و دانش آموز است برای این که بچه ها بتوانند به دور از هر گونه تصنع و تکلف و انضباط های خشک مدرسه ای به شکل آزاد مسائل شان را مطرح کنند. ایده هایشان را در قالب یک بارش مغزی طرح کنند .

به صورت تداعی آزاد بدون هیچ گونه ترس و واهمه و پرهیز از تیررس قضاوت دیگران مطرح کنند که این خود متفصن وجود فضایی آزاد همراه با احترام و اعتقاد متقابل در کلاس درس است آن گاه می توان به شرایط مساعد کلاس انشا دست یافت.

( 2
مشکل اسا سی و مهم انشا )

1-
ناتوانی دانش آموزان در تولید فکر یا اندیشه برای نوشتن:در حقیقت دانش آموزان به علت کم مطالعه کردن توانایی لازم را برای نوشتن ندارند و دچار نوعی فقر فکری و ذهنی هستند. درنتیجه برای رسیدن به وضع مطلوب باید فکر آنها را بار ور کنیم و این کار جز با علاقمند کردن آنان به مطالعه امکان پذیر نیست.

2-
جذاب نبودن کلاس انشا:ماهمه این موضوع را به روشنی دریافته ایم که کلاس های ورزش و نقاشی برای دانش آموزان جذابیت دارد و تنها همین کلاس ها در مدارس دارای حیات هستند لذا آموزش انشا را می توان با قصه خوانی و نقاشی آغاز کرد.

در اینجا پله ها یی که برای انشا نویسی لازم است به صورت اجمالی و مختصر گرد آورده ایم امید وارم مورد استفاده و مفید باشد.



پله ی اول:صحبت درباره کتاب و کتابخوانی

برای شروع ابتدا این جمله را بر روی تخته سیاه می نویسیم:

)
کسی می تواند نویسنده ی خوبی بشود که خواننده ی خوبی باشد (

سپس ازدانش آموزان بخواهیم که این جمله را خوش خط و خوانا در اولین صفحه ی دفترشان بنویسند و درباره ی

مطالعه کردن و کتاب خوانی برایشان صحبت می کنیم نظر بچه ها را در این مورد می پرسیم. ازآنها می خواهیم



فهرستی از کتابهایی که خوانده اند در دفترشان با ذکرمشصات آنها بنویسند و از بین کتاب هایی که خوانده اند بهترین کتابها را با رنگ دیگری مشخص کنند همان طور که می دانی با گفتن و صحبت کردن برای بچه ها دانش آموزان کتاب خوان نمی شوند. آنها باید ما معلمان را به عنوان الگو های عملی بپذیرند و قبول کنند.

ما می توانیم چند نمونه داستان هایی ازکتاب های مختلف را بخوانیم و از آنها بخواهیم که برای صحنه هایی از داستان که خوششان آمده نقاشی رسم کنند در زیر چند نمونه داستان مطرح شد.

پله ی دوم:به دنبال گمشده



مادرم گفت: اگر سرت را محکم نگه نداری گمش میکنی.

امروز انگار همین طور شد عصر که با پسر خاله ام با زی می کردم زمین خوردم و سرم قل خورد و رفت .

رفت و رفت تا از نظرها ناپدید شد!

حالا نه می توانم دنبالش بگردم چون چشمهایم آنجاست.

نه صدایش می توانم بزنم چون دهانم انجاست.

تازه صدایم را هم نمی شنوم چون گوش هایم آنجاست.

حتی نمی توانم به او فکر کنم چون مغزم آنجاست.

پس همان بهتر که چند لحظه ای روی این سنگ بنشینم و استراحتی بکنم.



پله ی سوم:بچه ی تلویزیون

داستان جیمی ویزیون یک داستان واقعی است. جیمی ویزیون خیلی تلویزیون دوست داشت. مثل شما! او تمام روز تلویزیون تماشا می کرد تمام برنامه های صبح و همه ی برنامه های شب به علاوه برنامه های وسط روز را می دید آن قدر که رفته رفته لاغر و زرد نبو شد.

اما باز هم تماشا کرد آنقدر که به صندلیش چسبید و چشمهایش باز باز ماند و چانه اش به شکل پیچ تلویزیون

/ 2 نظر / 65 بازدید
رزم آرا

سلام بسیار عالی و آموزنده بود متشکر و ممنون

محمد

سلام مقاله جالبی بود ممنون