/ 8 نظر / 23 بازدید
نظامیه

کودکی که لنگ کفشش را امواج از او گرفته بود،روی ساحل نوشت : دریا دزد کفشهای من! مردی که ازدریاماهی گرفته بود،روی ماســـــــــــــــــــه ها نوشت : دریا سخاوتمندترین سفره هستی! موج آمد وجملات را با خود شست ... تنها این پیام برایم باقی ماند: برداشت های دیگران در مورد خودت را،در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی. قلب هاتان به وسعت دریا

تصمیم کبرا

سرمشق‌های آب، بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلم‌ها یادمان رفت گل کردن لبخندهای همکلاسی در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت راه فرار از مشق‌های زنگ اول ای وای ننوشتیم آقا، یادمان رفت! آن روزها را آن قدر شوخی گرفتیم جدیت "تصمیم کبری" یادمان رفت شعر "خدای مهربان" را حفظ کردیم یادش به خیر، اما خدا را یادمان رفت! در گوشمان خواندند رسم آدمیت آن حرفها را زود، اما یادمان رفت فردا چه کاره می شويد؟ موضوع انشا ساده نوشتیم آن قدر تا یادمان رفت

مدرسه عشق

سلام و درود بر شما یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان بگذارم یاد من باشد فردا دم صبح به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش، نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم، در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم یک بغل عشق از آنجا بخرم یاد من باشد فردا حتما به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در چشم بر کوچه بدوزم با شوق تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست یاد من باشد فردا حتما باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا و بدانم که شبی خواهم رفت و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی یاد من باشد باز اگر فردا، غفلت کردم آخرین لحظه ی از

معلم

موفق باشید [گل]

ترنم اندیشه.

سلام. جالب بود. بخوشحال می شم به وب ما هم سری بزنید. تشکر.

نگار

بوی مهر باز بوی دفتر پاک کن های سفید ته مداد قرمز باز هم مهر رسید باز هم رج زدن حرف الف باز هم دخترکی سر به هوا دختری نازکه نامش کبراست و د ه ها سال است قول ها داده به خود و گرفته تصمیم که دگربار، کتاب خود را باز جا نگذارد. شب به زیر باران آن کتاب کهنه هچنان خیس و چروکیده و باران زده است باز هم سال دگر باز پاییز دگر باز تصمیم دگر باز کوکب خانم چند مهمان دارد باز هم سفره رنگین پهن است و کدام از ماها در پس این همه سال … حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم همچنان با او نیست؟ خوش به حال عباس! خوش به حال کبری! خوش به حال حسنک! که همه دغدغه شان سفره و دفتر خیس است و صدای یک بز خوش به حال همه شان! که ز ما جا ماندند همه کودک ماندند و رسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم و غم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست.

محمد

به بهانه ی عرض ادب به ساحت ملکوتی حضرت مولانا جلال الدین بلخی ...بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزه‌ای چند گنجد قسمت یک روزه‌ای کوزه ی چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد ... [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

و عشق.....

سلام ب وب منم سر بزنید لایک داره یاد روزای خوب مدرسه افتادم